تبليغاتX
نیلوفرانه
نیلوفرانه

شب قدر رسید...                                                               

          دلهای خسته و آزرده ...،

                        دستهای خالی ...،

                                        امیدها وآرزوها...،

                   در این شبها نگاههایشان یکسو شده به آسمان مینگرند...،

وخدائی که همه را میهمان خود گردانیده و چشم به دلها دوخته وگوش به لبها گزارده است.

        براستی چه خبر است در این میهمانی...

                         چه می گذرد مابین معبود وعبد..

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 16:37 توسط نیلوفر |

 

  وقتی بغضهایمان پشت سر هم می شکند،وقتی احساس می کنیم بد بختی ها بیشتر از سهممان است و رنجها

بیشتر از صبرمان، وقتی امید ها ته می کشد و انتظار ها به سر نمی رسد ،وقتی طاقتمان طاق می شود و تحملمان تمام............

آن وقتست که مطمئنیم به تو احتیاج داریم و فقط تویی که کمکمان می  کنی .

آن وقتست که تو را صدا می کنیم، تورا می خوانیم،

آن وقتست که تو را آه می کشیم،تورا گریه می کنیم،تو را نفس می کشیم.

وقتی تو جواب می دهی ،وقتی دانه دانه اشک هایمان را پاک می کنی، و یکی یکی غصه ها را از توی دلمان بر می داری،وقتی گره تک تک بغض هایمان راباز می کنی و دل شکسته مان را بند می زنی،وقتی سنگینی ها را بر می داری و به جایش سبکی می گذاری و راحتی.

وقتی بیشتر از تلا شمان خوشبختی می دهی و بیشتر از لبها لبخندوقتی خوابهایمان را تعبیر میکنی و دعا هایمان را مستجاب می کنی وآرزو هایمان را بر آورده....وقتی قهر ها را آشتی می کنی و سخت ها را آسان،وقتی تلخ ها را شیرین می کنی و درد ها را درمان. وقتی نا امیدی ها امید می شود وسیاه ها سفید سفید...آنوقت می دانی ما چه کار می کنیم ؟ ما فراموش می کنیم که چه کسی خوابهایمان را تعبیر کردو دعاهایمان را مستجاب..... !!!!!!!

وقتی اسمت و می یارم دلم بدجوری می گیره...

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 16:27 توسط نیلوفر |

 

تو را من چشم در راهم...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:47 توسط نیلوفر |

 

دوست داشتن از عشق برتر است

ومن هزگز خودرا

تا سطح بلندترين قله ي عشق هاي بلند،

پائين نخواهم آورد ...

خدايا،

آتش مقدس «شك» را

آنچنان در من بيفروز

تا همه ي «يقين» هايي را كه درمن نقش كرده اند، بسوزاند .

وآن گاه از پس توده ي اين خاكستر،

لبخند مهراوه بر لب هاي صبح يقيني ،

شسته از هر غبار ، طلوع كند .

...

 

خدايا،

به هركه دوست مي داري بياموز

كه عشق از زندگي كردن بهتر است ،

وبه هركي دوست تر مي داري ، بچشان

كه دوست داشتن از عشق برتر !

خدايا،

به من زيستني عطا كن كه در لحظه ي مرگ ،

بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است ، حسرت

نخورم .

و مُردني عطاكن كه بر بيهودگي اش ، سوگوار نباشم .

بگذار تا آن را من ، خود انتخاب كنم ،

اما آن چنان كه تو دوست داري .

«چگونه زيستن» را تو به من بياموز ،

«چگونه مُردن را خود خواهم دانست !!

و نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شُد

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم

چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم

كه از خاك گلويم سوتكي سازد .

گلويم سوتكي باشد ،

به دست كودكي گٌستاخ و بازيگوش

و او يكريز و پي در پي

دم خويش را برگلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خُفته را آسفته تر سازد

بدين سان بشكند در من ، سكوت مرگبارم را ...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:22 توسط نیلوفر |

بنويس، عاشق خسته! بنويس! عشق ُ با خط ِ شکسته بنويس! تو رَجزخوني ِ اين حنجره ها، از دل ِ به خون نشسته، بنويس! بنويس شاپرک ِ مرده ي ما، از تو بندِ پيله رسته! بنويس! بنويس که اين صداي بي دروغ، عُمريه نخورده مَسته! بنويس! اب تبِ ترانه هاي بي صدا، از رفيقاي گُسسته بنويس! نتِ تک خوني ِ ساز ُ پاره کن! نُتار ُ دسته به دسته بنويس! بنويس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ، مثل ِ اين زمونه پسته! بنويس! يه نفر تو سرزمين ِ شبْ هنوز، دل به تاريکي نبسته ! بنويس!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 11:45 توسط نیلوفر |

الهي! شكرت كه توشه اي جز توكل ندارم.
-
الهي! !از دردم خرسندم كه درمانش توئي.
-
الهي! داراتر از من كيست كه تو دارائي مني.
-
الهي! توبه از گناه آسان است توفيق ده كه از عبادتمان توبه كنيم .
-
الهي! واي بر آن كه در شب قدر فرشته بر او فرود نيامده با ديو همدم و همنشين گردد.
-
الهي! اگر خدا خدا نكنيم چه كنيم و اگر ترك ما سوا نكنيم چه كنيم.
-
الهي! شيدايي جانان را با حور و غلمان چه كار.
-
الهي! تو را دارم چه كم دارم پس چه غم دارم.
-
الهي! در بسته نيست ما دست و پا بسته ايم .
-
الهي! ، واي بر من اگر دلي از من برنجد .
-
الهي! چون دانستم ،نتوانستم !

- الهي! چه رسوايي از اين بيشتر كه  گدا از گدايان گدايي كند .

- الهي! حرفهايم اگر مشوش است از ديوانه پراكنده خوش است.

- الهي! تن به سوي كعبه داشتن چه سودي دهد آن كه را دل به سوي خداوند كعبه ندارد.

- الهي! عاشق را ترك ما سواي معشوق عين فرض است كه يك دل و دو معشوق كذب محض است.

- الهي! در شگفتم از كسي كه غصه خودش را نمي خورد و غصه روزيش را مي خورد.

- الهي! آنكه تو را دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نيست .

- الهي! اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار .

- الهي! خوشا آنان كه همواره بر بساط قرب تو آرميده اند.

- الهي! شكرت كه فهميدم كه نفهميدم .

- الهي! ، به رحمت رحمانيه ات نطقم داده اي ، به رحمت رحيميه ات سكوتم ده.

- الهي! كيست كه موفق به زيارت جمال دل آرايت شدو شيدايت نشد.

- الهي! خفتگان را نعمت بيداري ده و بيداران را توفيق شب زنده داري و گريه و زاري.

- الهي! كامم را به حلاوت تلاوت كلامت شيرين بدار .

- الهي! شكرت كه اين تهيدست پا بست تو شد .

- الهي! از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بيشتر.

- الهي! شكرت پير نا نشده استغفار كردم كه استغفار پير استهزاء ماند.

- الهي! دانايي ده از راه نيفتم و بينايي ده كه در چاه نيفتم.

- الهي! دستم گير كه دست آويز ندارم و عذرم بپذير كه پاي گريز ندارم.

- الهي! !نگاه دار تا پشيمان نشويم و به راه آر كه سرگردان نشويم .

- الهي! تو بساز كه ديگران ندانند و تو نواز كه ديگران نتوانند .

- الهي!  همه از تو ترسند و عبدالله از خود ؛ زيرا كه از تو همه نيكي آيد و از عبدالله همه بد .

- الهي! بر عجز و بيچارگي خود گواهم و از لطف و عنايت تو آگاهم ؛ خواست ، خواست توست ، من جه خواهم ؟

- الهي! بيزارم از آن اطاعتي كه مرا به عجب آورد و بنده آن معصيتم كه مرا به عذر آورد .

- الهي! چون توانستم ، ندانستم و چون دانستم ،نتوانستم!

- الهي!د گر چه شب فراق تاريك است ، دل خوش دارم كه صبح وصال نزديك است

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 20:17 توسط نیلوفر |

زيبايي دنيا توي تغيير كردنشه. اگه هميشه اطراف ما يكجور و يك شكل باقي مي موند ديگه زيبايي وجود نداشت. به نظر من بزرگترين هنر خلقت توي اينه كه با اينكه همه چيز در طبيعت همواره در حال تغييره اما هماهنگي و حركت به سمت تعالي، ويژگي ثابت همه دورانهاست. چيزي توي دنيا نيست مگه اينكه نگاهش به طرف كمال باشه...

حتي روزها و سالهاي عمر ما كه توي تسلسل ثانيه ها گم ميشن دارن كتابي رو ورق ميزنن كه يه روز به آخر ميرسه. آدمهاي اطراف ما هم تغيير ميكنن. چيزي توي وجود همه هست كه اونها رو وادار ميكنه مسير رشد و كمال رو طي كنن البته اين راه نه اونقدر تاريك و مه آلوده كه نشه توي اون قدم برداشت و نه اونقدر واضح و روشن كه چشم بسته بشه از پيچ و خمهاش عبور كرد.كسي كه ميخواد پرواز كنه بايد حتي بدون بال پريدن رو هم ياد بگيره. آدمی كه ميخواد از ديوارهاي شك و ترديد عبور كنه بايد نيلوفر شدن رو بلد باشه...

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:46 توسط نیلوفر |

زندگی یعنی همواره روان و در حرکت بودن. باید بروی تا به مقصد برسی.

از سفر لذت ببر . مقصد فقط بهانه ای است برای ادامه سفر.

 در حقیقت ، زندگی هیچ هدف و مقصدی ندارد. زندگی فقط یک سفر است.

سفری بسوی هیچ . سفری بسوی ناکجا آباد.

 آگاه شدن از اینکه زندگی یک سفر است ،انسان را رها و سبکبال می کند .

زیرا وقتی که هدفی وجود ندارد ، پس شکستی هم وجود نخواهد داشت .

شکست یک توهم است. زمانی که ما از شکست نهراسیم ، پس می توانیم با خیالی آسوده بسوی تجربیات زندگی ، گام برداریم . می توانیم هدفی را دنبال کنیم ، بدون آنکه نگران نتیجه باشیم .

این ، همان چیزی است که باعث پیشرفت است.

عبادت ، شکرگزاری است در سکوت .

 زانو زدن در سکوت و در برابر هستی .

عبادت کن زمانی که شادمان هستی .

عبادت کن . زمین را ، درختان را ، آب را و كل هستی را .

 پس ، آنگاه میتوانی آواز بخوانی ، برقصی و خوش باشی.

عبادت همان عشق است . عشقبازی با تمام هستی .

 عبادت را تنفس کن . با عبادت زندگی کن .

 به این هستی زیبا عشق بورز و از راه عشق ، پی به حضور زیبا و با عظمت خداوند ببر .

سفر از عشق آغاز میشود و در نور و یا در روشنی به پایان می رسد . عبادت پلی است میان این دو .

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:35 توسط نیلوفر |

 

"عشق کلمه ايست که بار ها شنيده می شود ولي شناخته نمي شود

 عشق صدايي است که هيچ گاه به گوش نمي رسدولي گوش را کرميکند

 عشق نغمه ي بلبلي است که تا سحر ميخواند ولي تمام نمي شود

 عشق رنگي است از هزاران رنگ اما بي رنگ است

 عشق نوايي است پر شکوه اما جلالي ندارد

 عشق شروعي است از تمام پايان ها اما بي پايان است

 عشق نسيمي است از بهار اما خزان از آن مي تراود

 عشق کوششي است از تمام وجود هستي اما بي نتيجه

عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 20:15 توسط نیلوفر |

 

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

 اما جاده عشق همراهي نمي كند

 قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

 اما درياي عشق سرابي بيش نبود

 قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي

 قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

 اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

 قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

 قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

 پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

 و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:51 توسط نیلوفر |

دوباره آپت می کنم ای وبلاگ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 12:45 توسط نیلوفر |

 

این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تخته است

موفق باشید...

 

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 1:13 توسط نیلوفر |

 

مي توانم چشمهايم را ببندم تا قشنگ ترين لحظه ها را برايم بسازد ، مي توانم گوش هايم را سِحر کنم تا طنين اعجاب انگيز عشق را خود بسازم، مي توانم لبانم را بر هم فشارم تا مبادا راز دل تنگم را فاش کند و اي کاش مي توانستم تمام اينها را مي دادم اما ذره اي از خاطراتت را بازمي گرداندم.

 

مي گويند زمان گذر ثانيه هاست و کمرنگي ديرينه ها ! اما نمي دانم چرا زمان در من ايستاده است و ديرينه ام رنگ نمي بازد...

 

نمي دانم کجايي اما دلم نزديک است و دور نيست آن روزهايي که ادراک نگاهمان را به افق دوخته بوديم و از آن چيزي نمي دانستيم جز زمزمه ي دو بيتي هاي عاشقانه در زير آسمان پرستاره!

 

دريا را به ياد آور و قدم هاي آهسته اي را که بر روي ماسه هاي خيس چه آرام و بي صدا مي گذاشتيم و برمي داشتيم تا مبادا کسي ما را به جرم عاشقي رسوا کند!

 

گفتيم و آنقدر گفتيم تا اينکه هرگز نگفتيم از خاموشي شب هاي پرستاره ! از پرپر شدن رزهاي قرمز خاطره در گلداني که بعد از آن هيچ وقت کسي برايش گل هديه نياورد. حالا او هم دليلي براي روزها انتظار کشيدن ندارد و مي دانم که تا چند روز ديگر قلب کوچک ترک خورده اش مي شکند و اشک هايش سرازير مي شوند

 

قرارمان اين نبود ، ما به سپيدي ياس و آفتاب صداقت سوگند ياد کرده بوديم تا نگذاريم دست بي وفاي زمانه ، مزرعه کوچک قلبمان را آفت زند.

 

چه زود گذشت...

 

حالا دلم چيزي نمي خواهد، اما مي خواهم بداني که در زير گنبد کبود ِزندگي ، يکّي قصه ي ما اين روزها سخت احساس يکي بودن مي کند و تنها آرزويش براي آن يکي اين است که زندگي را زندگي کند.

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 0:57 توسط نیلوفر |

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي

تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي

و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي

تا من بر سکوت نگاه تو

 

رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم

اي کاش مي دانستي

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي

 

اي کاش مي دانستي

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي

 

همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي

 

و سال ها برايش گريسته اي

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

 

همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي

 

غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

 

دوستم مي داشتي

 

همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد

 

کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم

 

و مرا از اين عذاب رها مي کردي

 

اي کاش تمام اينها را مي دانستي !!!...

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:52 توسط نیلوفر |

زندگی را با خشت ساختن هنر است کوله بار سنگین عشق را بر دوش کشیدن دشوار است.ولی با ارزش است.مفهوم عشق را بی آنکه بدانی عاشق شوی و با آن زندگی کنی هنر است.در این دنیا زیبا نگریستن هنر است ولی اگر همه گویند عشق مقدس است و تو آن را سبک شماری و بگویی من عاشق هستم جهل است .زندگی کردن یعنی دوست داشتن ...معمای عشق را نمی دانیم ولی مدعی هستیم که عاشقیم...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 12:10 توسط نیلوفر |